ماشین به حدود دویست متری کانال ماهی رسید که ما پشتش سنگر گرفته بودییم .حاج بخشی معمولاً به این صورت به جمع بچه ها می آمد و با شیرینی و غذا و نوحه و رجزخوانی و حرف های مشیتی ، به بچه ها روحیه می داد و از آن ها پذیرایی می کرد؛ پیرمردی زنده دل و باروحیه که واقعاً وجودش برای بعضی ها نعمت بود.
ایشان طبق روال همیشه اش فکر می کرد که شلمچه هم مثل فاو است و در حالی که در بلندگو رجز می خواند،به سمت خط مقدم آمد که یکدفعه گلوله مستقیم به بدنه ی لندکروز نشست و در یک لحظه آن را به آتش کشید.حاج بخشی به بیرون پرت شد و جلوی چشم ما ، دونفر سرنشین جلوی لندکروز ، زنده زنده در آتش سوختند و زغال شدند.آتش از خودرو زبانه می کشید و آن دو در میان شعله ها دست و پا می زدند.هیچ کس جرأت نداشت به آن نزدیک شود. یکی از سرنشین ها با دست سعی کرد آتش را خاموش کند؛اما نتوانست.آتش غلبه کرد و هر دو شهید شدند.ما هم نتوانستیم برای آن ها کاری کنیم.خودمان کاملاً در تیررس بودیم و اگر به آنجا میرفتیم ، تمام خط حساس و زیر آتش گرفته می شد.
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.