سابقه ایمان و فداکارى امیرمؤمنان علیه السلام را در پیشرفت آئین اسلام چیزى نیست که احتیاج به شرح و بسط داشته باشد. زیرا مانند آفتاب نیمروز روشن و معلوم است
با این وصف در شبى که مى خواست جان به جهان آفرین تسلیم و به جهان باقى سفر کند و این قفس خاکى را به اسیران آن تسلیم نماید، به فرزند بزرگش حضرت امام حسن علیه السلام سفارش مى کند که جنازه مرا در شهر کوفه دفن نکنید، و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد، ببرید به سرزمین غرى (واقع در حومه کوفه مرکز خلافت آن حضرت ) و در آنجا به خاک بسپارید، و آن محل را از انظار پوشیده بدارید!
علیت سفارش حضرت در پنهان نگاه داشتن مرقد منورش این بود که مى دانست چنانچه دشمنان و بدخواهانش که آن روز بیشتر فرقه خوارج بودند از حل دفن آن حضرت اطلاع یابند، از اسائه ادب و قصد سوء نسبت به آن تربت پاک خوددارى نخواهند کرد.بامداد روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى ، پیش از آنکه هوا روشن شود، فرزندان مولاى متقیان ، امام حسن و امام حسین و جمعى از مردان شایسته اسلام و خواص درگاه آن حضرت بدن مرد نمونه اسلام را از کوفه حرکت دادند و در همین موضع که هم اکنون بارگاه پرافتخارش سر بر آسمان کشیده است ، به خاک سپردند، آنگاه بعد از سوگوارى پر شورى که بر آن تربت پاک به عمل آوردند، به سوى کوفه بازگشتند.
هنگام بازگشت نرسیده به شهر، صداى ناله جانسوزى شنیدند. معلوم شد پیرمردى نابیناست که زمین گیر شده و تاب و توان خود را از دست داده ، و در آن حال زانوى غم بغل گرفته و سرشک اشک از دیدگان فرو مى ریزد و گریه زارى مى کند.امام حسن (ع ) جلوتر رفت و پرسید: اى پیرمرد چرا اینقدر بى تابى مى کنى ! و اینطور ناله و زارى مى نمائى ؟
پیرمرد گفت : اى آقا مى بینى که من مردى نابینا و سالخورده ام و دسترسى به کسى ندارم و راه به جائى نمى برم
- تاکنون چه مى کردى ، و چگونه مى گذراندى ؟
- اى آقا! مرد بزرگوارى در این شهر بود که پیوسته به من سر مى زد و آب و غذا برایم مى آورد، ولى اکنون سه روز است که نیامده است و از او خبر ندارم !
- در این مدت از وى نپرسیدى که نامش چیست ؟
- بارها نامش را مى پرسیدم ، ولى او هر بار مى گفت : من بنده اى از بندگان خدا هستم . وقتى وارد این محل مى شد، نورى از وى در این خانه مى تابید، و احساس مى کردم که در و دیوارى از بوى خوش او، عطرآگین شده است
.همین که سخنان پیرمرد به اینجا رسید امام حسن و امام حسین (ع ) و همراهان بى اختیار گریستند، و گفتند:
- اى پیرمرد! مى دانى او کى بود؟
- نه ! کى بود؟
او پدر بزرگوار ما بوده است
- شما کیستید؟
- ما حسن و حسین نوادگان پیغمبر هستیم ، و آن مرد بزرگ هم امیرالمؤمنین على بن ابیطالب پیشواى مسلمانان بود.پیرمرد بى نوا فریاد کشید و گفت : عجب ! چه که دیگر آن حضرت پیدا نیست به نزد من نمى آید؟
- اى پیرمرد! پدر ما در شب نوزدهم ضربت خورد، و سه روز بیمار بود و دیشب چشم از جهان فروبست ، امروز او را دفن کردیم و اینک از سر قبر او برمى گردیم !
پپیرمرد ناله کنان دست برد و دامن آنها را گرفت و گفت : آقازادگان عزیز! شما را سوگند مى دهم به پدر بزرگوارتان که مرا ببرید بالین تربت پاک او.
امام حسن و امام حسین علیهما السلام و همراهان نیز به حال پیرمرد رقت بردند و از همانجا بازگشتند، و او را آوردند به سر مرقد منور امیرالمؤ منین علیه السلام
همین که پیرمرد شنید که آنجا قبر مقدس امیرمؤمنان (ع ) است ، صورت خود را رومى ان تربت تابناک گذارد و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت ، و در میان اشک و آه و ناله و فریاد مى گفت : خدایا، تو را قسم مى دهم به مقام عصمت و طهارت امیرالمؤمنین (ع ) که مرگ مرا برسان ، نمى خواهم بعد از آن حضرت یک لحظه زنده باشم
پیرمرد بیچاره گریه مى کرد و ناله مى نمود و از خداوند تقاضاى مرگ خود داشت . دیدند صدایش آرام شد و باز هم آرامتر تا بکلى نفسش بند آمد و نقش بر زمین شد.
همین که به سراغ او رفتند دیدند نداى حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم نموده است . امام حسن و امام حسین هم او را غسل دادند و کفن نمودند و در همانجا یعنى کنار مرقد منور امیرالمؤمنین (ع ) به خاک سپردند.
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.